سيد محمد باقر برقعى

2927

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اى دست سخا كه از تو شد آباد * دنياى بشر بسان دريا باش اى پير جهان ز بعد فرتوتى * از فرّ فروغ علم برنا باش اى چشم به عيب خويشتن بنگر * وز ديدن عيب مردم اعمى باش در پيش حوادث توانفرسا * اى قلب چو كوه پاى برجا باش * * در راه كمال نفس رفتن گير * زو تيرگى درون مصفّا باش اندر ره كسب كمترين دانش * چون ذرّه ز پاى تا به سر پا باش بر ذلّت مستمند رحمت آر * وز حالت دردمند جويا باش بيرون ز جهان ملك منزل گير * برتر ز برين سپهر مينا باش مشهور به فضل و هوش و حكمت شو * معروف به نام نيك و تقوا باش دلشاد مشو به نام بىمعنى * خرسند به اسم با مسمّى باش منظور عموم اهل دانش شو * محسود يهود و گبر و ترسا باش توام به عمل نماى دانش را * در علم و عمل حكيم و الا باش ديباچهء دفتر سعادت شو * بر لوحهء كار نيك طغرا باش با مردم اگرچه تندخو باشند * نيكوروش و گشاده‌سيما باش با روى گشاده از دل و خاطر * اندوه‌زدا چو روى صحرا باش در بزم كسان چو شمع روشن باش * در رزم خسان چو تيغ برّا باش ز آلودگى جهان منزّه شو * برتر ز فضاى تنگ غبرا باش امروز به كار خويشتن پرداز * فردا چو شود به كار فردا باش در دادن پند و گفتن حكمت * « كاشف » به ادب هماره گويا باش سوز هجر گر بخت كند يارى بر زلف تو آويزم * اندر شكن زلفت صد شور برانگيزم بارد به تنم گر تير از تير نتابم سر * آيد به سرم گر سنگ از سنگ نپرهيزم در كندن كوه جان چالاك چو فرهادم * در دادن نقد دل بىباك چو پرويزم آن روز كه من ديدم ، بىپرده رخت ، گفتم * سوگند بدان رويت با حور نياميزم خاك سر كويت را روبم به سر مژگان * گرد كف پايت را در ديده فروريزم